چهل و دویی ها

نوشته هایی از فارغ التحصیلان دوره چهل و دوم دبیرستان علوی

وقتی قانون منع ۲n نقض میشود (بخش اول)

آبان۱۸

امروز بالاخره بعد از حدود یک ماه بسته ی محرمانه و مهروموم شده ی ممد تی بی ان به دستم رسید، که حاوی تعدادی عکس – بخش غیرمحرمانه قضیه- و تعدادی فیلم – بخش محرمانه- میشد، که یادآور یه سفر باحال با دوستان باحال تر بود:

لاهیجان - مهرماه 1387

از راست به چپ: میم.خ- ممدرضا- خودم- علی احمدی- صابر - ممد مقصودی- علیف (با تشکر از ممد تی بی ان که عکس رو گرفته)

در حالیکه دو تا کلاس بعدازظهر رو پیچونده بودم و با ممدرضا که تازه نمارش تموم شده بود توی مسجد دانشگاه نشسته بودیم ، یهو سروکله یه آشنا از دور پیدا شد:

(بعد از سلام و احوالپرسی و اینها)

- داریم میریم شمال، نمیای تو؟ (در حالیکه مطمئن بودیم جوابمون منفی هست)

- جدی! من امتحانم عقب افتاد، وایسا یه زنگ بزنم خونه…

( بعد از هماهنگ کردن، امور خیر! جمعه و قول گرفتن از اینکه ما حتما قبل از ظهر میرسیم تهران)

- خب بچه ­ها بریم، من هم میام

و به این ترتیب و با پیوستن علیف به ما، سفر سه روزه ی ما با پنج نفر به سمت لاهیجان آغاز شد… سه نفر دیگه هم فردا صبحش به جمع ما اضافه شدن.

به خاطر اینکه دوربین عکاسی پیش ممد تی بی ان بود، متأسفانه از آغاز سفر تصاویری وجود ندارد، اما کلیت اش این بود که:

- میم.خ. دو-سه ساعتی بود که هیچ سرپناهی به عنوان W.C گیرش نیومده بود، ما هم هرجای جاده که می دیدیم خلوته توقف میکردیم که خودشو راحت کنه، اما بنده خدا به محض اینکه میخواست مقدمات قضیه رو فراهم کنه، یهو یه جمعیتی میرسیدن اونجا و بیچاره تشته لب تا سرچشمه میرفت و برمیگشت، حتی یه دفعه پیچیدیم توی فرعی که خیالمون راحت باشه از اینجا کسی رد نمیشه و میم.خ. هم رفت که مشغول شه که یهو یه مینی بوس مملو از مسافر از اون طرف اومد ( یه جورایی یادآور قضیه اتوبوس جهانگردی کارتون مورچه خوار بود) … خلاصه اینقدر مسخره اش کردم که برگشته یه بلایی شبیه اش سر خودم اومد.

- افطار آخرین روز ماه رمضون، توی ماشین خیلی چسبید. ممد مقصودی به تنهایی دو سوم یه جعبه خرما رو انداخت بالا. میم. خ. که دیگه آرامش عجیبی توی چهره اش موج میزد با حرص پاستیل میجویید. ممدرضا با یه دستش چایی رو گرفته بود با یه دستش دنبال یه CD خوب میگشت بذاره واسمون و من مونده بودم چه کسی ماشین رو هدایت میکنه، شاید هم به همین دلیل بود که علیف که اون جلو همش چایی میداد به ماها، یکی-دو باری دچار سوختگی درجه سوم شد. من یه لقمه نون، پنیر به ممدرضا میدادم، یکی به میم.خ.

- برای شام یه جایی که ممدرضا میشناخت توقف کردیم، اسمش گیلان خوراک بود، ولی قیافه ظاهری اش میخورد گیلان کراک باشه، اینقدر که کروکثیف بود. اول که رفیتم نمازخونه اش ترکیبی از بوی فاضلاب مستراح و استفراغ بچه (گلاب به روتون) میومد که اگه تضمین ممدرضا نبود، کلا قیدشو میزدیم. و چه کار خوبی کردیم که به حرف ممدرضا اعتماد کردیم: تا حالا چنجه ای به این خوشمزگی نخورده بود… و اینجا بود که من مصمم شدم، قانون طلایی خودمو پابلیش کنم.

- بعد از شام توی ماشین، گفتگوهایی صورت گرفت که در هرچه بازتر کردن چشم و گوش بنده رو در حوزه هایی خاص! تأثیر به سزایی داشت و اطلاعات تخصصی دوستان در این حوزه واقعا جای تحسین داشت.

- از نیمه شب گذشته بود که بالاخره به مقصدمون رسیدیم، هرچند تا رسیدن به محل اقامتون کلی ترسیدم چون عده ای موتورسوار مشکوک همش ما رو اسکورت میکردن.

ادامه دارد…

پ.ن. با تشکر مجدد از محمد به خاطر عکس ها

پ.ن.چندین دلیل برای انتخاب این عنوان برای این پست وجود داره، تابلو ترینش اینکه ما ۸ نفر بودم، ولی موارد جالب تری هم بود

پ.ن. تا اینجای کار عکس نداشتیم، اما ادامه شرح سفر رو به صورت تصویری میذارم که اینقدر روده درازی نشه.

در دسته : دسته‌بندی نشده | ۳ نظر » | نویسنده: A.Sadeghi

دامادی علی واضحی

آبان۱۲
          

سلام به همگی

 

همونطور که همتون میدونید چهارشنبه شب مراسم دامادی علی آقای  به خوبی وخوشی و میمنت برگزار شد و بچه های دوره ۴۲ بار دیگه دور هم جمع شدند و البته جای همه اونایی که حضور نداشتند واقعا خالی بود بخصوص امین جان که در بیابونهای جنوب مشغول چرخاندن چرخهای مملکت بود و واقعا جای خالیش حس میشد البته میدونم که دل امین تو مراسم بود و به گفته شاهدان عینی حضور امین تو مجلس بخصوص بعد از شام شدیدا احساس میشده. جا داره از همینجا یه خسته نباشید جانانه خدمت امین عرض کنم.

بگذریم .تو این میل سعی شده روند کلی مراسم شب گذشته به تصویر کشیده بشه و بچه هایی که موفق به حضور در مراسم نشده اند بتونن از حال و هوای اون شب با خبر بشن

قبلا از شوخی هایی که با دوستان در این میل خواهد شد عذر خواهی میکنم

اول از همه واسه حضور قلب یه چند تا عکس از زوجهای طلایی دوره ۴۲ واستون میذارم که یاد گذشته ها واستون زنده بشه:

.

.

 

..

 

..

 

..

 

و زوج برگزیده :

 

..

و البته در این بین هم از آواز خوانی های عزیز دلمون با حداکثر ولوم بی بهره نبودیم که هر چند دقیقه ای  گوشه کناری ها و جوونتر های مجلس رو هم به همراهی دعوت میکرد ولی با کمترین عکس العمل از طرف حضار مواجه میشد ولی با اعتماد به نفس فوق العاده ای تا آخرین لحظات از صوت دلنشینشون همه رو بهره مند فرمودند.

کم کم به قول همون عزیز دلمون آماده ورود ماه داماد شدیم و علی آقا با همون جذبه مثال زدنیشون وارد شدند.

البته جذبه تا حدی بود که لرزه بر دستان عکاس ما انداخته بود و حتی لرزه گیر اپتیک پاناسونیک هم نتونست جلوی تار شدن عکسها رو بگیره

.

 

.

 

.

 

.

 

 

.

 

.

 

.

 

.

بعد از احوالپرسی از مهمونا علی آقا رفت که بر صندلی دامادی تکیه بزنه و البته من و احمد آقا رو هم با اصرار فراوان بچه ها راهی کردن که علی آقا رو چند دقیقه ای به عنوان ساقدوش همراهی کنیم

.

 

البته ظاهرا بیشتر از چند دقیقه طول کشیده بود:

.

 

 

بعد از من و احمد نوبت محمد  بود که بره بالا البته من بهش تذکر دادم که اونجا جو خیلی سنگینه مراقب باش هول نکنی ولی گوش نکرد:

.

 

.

 

.

بعد هم نوبت حمید خان پرزیدنت دوره ۴۲ بود که بره بالا .

بعدا از داماد شنیدم که اون بالا ظاهرا حمید خان یه سری قولهایی به علی آقا داده بوده:

.

 

.

دیگه دیدیم یکی یکی بالا رفتن جواب نمیده همه با هم رفتیم:

.

 

.

 

.

 

.

 

 

.

کم کم رسیدیم به اصل مطلب یعنی شام عروسی که متاسفانه کسی عهده دار عکاسی ازین قسمت نشد و عکسی در بایگانی نداریم.

بالاخره همون عزیز دلمون هم رضایت داد که میکروفون رو خاموش کنه و البته معلوم شد کی بود که هی به خوندن اون عزیز دلمون اعتراض میکرد:

.

.

.

 

.

البته من املای صحیح این کلمه یغلبی رو نمیدونم چون تا حالا بجز از دهان مبارک ماه داماد جای دیگه نشنیده ام و ندیدم .

بعد از شام هم بچه ها دم در تالار جمع شدند خلاصه هر کی هر شیرین کاری که بلد بود انجام داد:

.

 

.

من که عکاس بودم نمیدیدم پشت سر من چه خبره که توجه همه رو جلب کرده ولی هر چی بوده آقای صفری کوچکترین توجهی بهش نداشت:

.

 

.

 

.

 

 

.

.

قیافه آقا رحمان بعد از دادن دنگ:

.

 

خلاصه که خیلی خوش گذشت و جای اونایی که نیومدن خیلی خالی بود.

جا داره از عکاس باشی دوره ۴۲ جناب میرزا علی هم تشکری بعمل یاورم.

اینم یه سری عکس بدون شرح:

.

.

و

و

 

.

 

اینم علی آقا:

.

 

 

ان شا الله که خوشبخت و موفق و سر بلند باشی.

 

در دسته : دسته‌بندی نشده | ۶ نظر » | نویسنده: H.Marvi

khatere - خاطره !

شهریور۲۹

—————————–
khatere - خاطره !
———————————————————-

نمای در ورودی دبیرستان از خ. فخرآباد
اسم دبیرستان رو میشه خوند

یه تویوتا سواری قدیمی از تو خیابون می پیجه به د اخل ورودی و از دوربین دور میشه
[صدای عادی موتور تویوتا ]

*{می تونه مال هر کسی باشه!}

دوربین کنار آبخوری ها ،
نما از در آبدارخونه ،ورودی که تویوتا داره به اون وارد  میشه ، در دفتر و در گوشه تصویر در بیرونی نمازخونه که باد پرده هاش رو به بیرون هل میده،
افتاب نسبتا شدید!
[صدای تویوتا که نزدیک میشه]

آبدارچی با یه سینی از آبدارخونه بیرون میاد که تویوتا رو میبینه ، می ایسته !

نما باز از بالای ساختمون پیش دانشگاهی:
تویوتا وارد میشه ، برای آبدارچی یه نیش ترمز میزنه و سلام و احوال پرسی می کنه!
و دوباره سرعت میگیره!

کات به
نما از کنار دفتر، آبخوری ها و زمین های والیبال در روبرو قرارا دارن !
تویوتا سرعت می گیره و آبدارچی وارد دفتر میشه !

کات به نمای در بیرونی نمازخونه
پرده ها رو باد تکون میده
هاله از چند نفر که دور هم نشستن رو میشه در داخل سالن تشخیص داد
———————————————————————
شات روی در سالن نمازخونه از بیرون نمازخانه،
تعدادی کفش توی جاکفشی ها (در حدود ۴۰ جفت)
[صدای همهمه بچه ها در پس زمینه]

کات به
حرکت دوربین روی دست ، از پله ها به سمت نمازخونه پشت سر محبی ! چهره محبی رو هنوز تماشاگر ندیده
[صدای پا روی پله]

کات به
مدیم شات  نماز خونه ، همه گروه ها مشغول کار گروهی ، در اصلی نمازخونه در گوشه تصویر

محبی به ارامی از در اصلی وارد میشه و همونجا دم در مشغول نظاره میشه   

[صدای همهمه]

نمای سالن از پشت سر محبی

حرکت تراولینگ از پشت سر محبی به داخل سالن

محبی دم در میمونه

دوربین از کنار گروه های مختلف رد میشه

[مقصودی : بک استریت بویز !!! قهقهه بلند ، راجع به بکهام داره حرف میزنه ، اعم از دیوید یا ویکتوریا]
[همهمه ای راجع به خاطرات بیگلر با کریمیان]
[همهمه گروهی راجع به فوتبال و خطاهایی که داور نگرفته ، ]
[همهمه گروهی بعدی راجع به فوتبال و خطاهایی که داور الکی گرفته ، ]

کلوزاپ به چهره ی محبی ، همه گروه ها رو زیر نظر داره !
اولین باره که تماشاگر چهره محبی رو میبینه !
عینک نسبتا بزرگی داره! از بالای ابرو تا استخون گونه رو پوشش میده !

با انگشت اشاره دست راست میله وسط عینگش رو به بالا هل میده !

نمای باز سالن که پرده های نماز خونه با باد تکون می خورند و جلوی دوربین رو میگیرند

[صدای آرام همهمه در پس زمینه]

[سکوت نسبی]

[صدای فریاد محبی: نبوی ، برو بیرون !!!!]

کلوزاپ از چهره محبی !
هنگام فریاد عینکش به طرز محسوسی تکون می خوره !

[سالن در سکوت فرو میره ]

شات از هیکل کامل محبی که با انگشت به بیرون اشاره میکنه !

[کماکان سکوت]

کات به
نبوی با چهره بی تفاوت : اقا با وسایل یا بی وسایل !

[سالن میره رو هوا، صدای خنده مقصودی کاملا از بقیه متمایزه]

نما از سالن که همه دارن می خندن !

دیزالو به
کلوزاپ چهره مستاصل محبی که داره عواقب هر کدوم از گزینه ها رو بررسی میگه !

کلوز اپ نبوی :
به طور اشکار داره لبخند میزنه  و سعی در پنهون کردنش هم نداره !

————————————————————————–
نویسنده : احمد

در دسته : دسته‌بندی نشده | ۱ نظز » | نویسنده: A.Zarei

شعر عقاب

شهریور۲۹

دوران راهنمایی در مدرسه نیک‌پرور مدیری داشتیم ادیب، به نام دکتر فیاض بخش. بعدها به آلمان رفت و دکترایش را در روانشناسی گرفت. یک بار سرزده سر کلاس آمد و شعر عقاب پرویز ناتل خانلری که معلم ادبیاتمان برای حفظ کردن به ما داده بود را برایمان خواند که بسیار هم زیبا خواند و شاید بدون اغراق زیبایی شعر را برایمان دوچندان کرد. خواندن این شعر در بلاگ یکی از دوستان برای من بسی نوستالژیک بود و هفت سال من را عقب برد و خودم را پشت نیمکت‌های تک‌نفری کلاس دیدم در حالی که به صورت دکتر فیاض‌بخش زل زده بودم. کلمات با وزن و لحنی خوش از میان دو لبش بیرون می آمد و حرکات دستانش، شعر را همراهی می کرد. الحق و الانصاف بعد‌ها در دبیرستان نه تنها مدیری به این حد روشنفکر و باسواد و خوش تیپ و خوش قیافه و خوش لباس و شش تیغ نیافتیم، بلکه نظام فکری از راهنمایی به دبیرستان ۱۸۰ درجه تغییر کرد و انجمن حجتیه بود و باقی مسایل که شاید بعده ها مجالی شد برای نوشتن خاطرات آن روزگاران. نقدا چند بیتی از عقاب را بخوانید و اگر خوشتان آمد کاملش را اینجا بخوانید:
عمر در اوج فلک برده بسر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق خطر
سینه کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده در این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد بست دمی دیده خویش
یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست زیبایی و آزادی و مهر
فر و آزادی و فتح و خطر است
نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر جا نگریست
دید گردش اثری زآنها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست ز جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار ترا ارزانی
گر در اوج فلک باید مرد
عمر در گند بسر نتوان برد

در دسته : دسته‌بندی نشده | ۴ نظر » | نویسنده: K.Boorghani

محمد تبریزیان

شهریور۲۹

دوستان سلام:

همگی خوبید انشالله؟ نماز روزه های همگی قبول.

قبل از هر چیز یه تشکر ویژه از کمال عزیز به خاطر این سرعت عمل و همتی که به خرج داد و این پاتوق جدید رو دایر کرد

و اما بعد: نمی دونم چرا وقتی خواستم شروع کنم به نوشتن یاد اول مهرهای چند سال پیش افتادم که قرار بود یه سال جدید شروع بشه ، به همین دلیلم نوشتن سوژه ای که تو ذهنم بود رو به کل بیخیال شدم و تصمیم گرفتم همون فضا رو بازسازی کنم (البته اوناییکه نیک پرور بودن کاملا یادشون میاد، اوناییم که نبودن سعی کنن تجسم کنن، به هر حال بصطلاح وصف العیش نصف العییش)

راهنمایی نیک پرور سال سوم)  نیمکتهای چوبی کنار زمین فوتبال (ببخشید هندبال ؛ در کل ادوار موسسه علوی ، فوتبال بازی کردن امری بوده ناپسند) زمان :یکم مهرماه بچه ها یکی یکی اومدن، سلام و چاق سلامتی، هر کی پس از احوالپرسی سطحی با سایر گروههای دوستی به سراغ اکیپ خودش میره. اکیپ جلال وطنخواه، سید علیرضا مو سوی ، توسلی و بچه های خیابون ایران ، آریانی و … دیدن اجتماع اکیپها در کنار هم از پشت شیشه دفتر نظامت واسه آقای فخرایی که تا حدی اصلاح طلب و میانه رو بود لذت بخش بود و به همون اندازه واسه بعضیای دیگه که بیچون و چرا خواستار انحلال گروههای مختلف و تشکیل یک گروه دوستی ۹۰ نفری بودن زجرآور

همه بچه ها گرم صحبتن؛ یکی از فوتبال دیشب میگه، یکی دیگه از درسای امسال که خیلی سخت تر شدن (این یکی داداشش دوره … بوده و کل درسا رو تابستون بهش گفته) اون یکی از اطلاعات محرمانه شورای مدرسه در مورد امسال خبر میده و وقتی ازش میپرسن تو از کجا میدونی با ایما و اشاره بقیه رو ساکت میکنه و وانمود میکنه جمع اونا زیر نظره(بابا …..) یکی دیگه هم از معاملات میلیونی که تابستون تو بازار انجام داده و  گوشی موبایلش (که اون موقع توی تهران زیر ۱۰۰۰ نفر موبایل داشتن) داره حرف میزنه !!!!!  خلاصه توی همین زمزمه ها و حرفا اون زنگ موزیکال و مدرن مدرسه به صدا در میاد. بچه ها به سالن فراخونده میشن. پخش قرآن، صحبتهای عمومی و بعد هم صحبتهای خصوصی معلم راهنماهای هر دوره:

معلم راهنما شروع میکنه: بچه ها شما امسال سال سوم هستین، هم امتحان نهایی دارین هم امتحان ورودی دبیرستان، سعی کنین از همین ابتدای سال قوی و پرانرژی شروع کنین تا آخر سال به مشکل برنخورین، به هر حال مدرسه با هیچکس تعارف نداره و دبیرستان هم برای پذیرش معیارهای خودشو داره که حالا در برنامه های بعدی براتون میگم.  در حین این صحبتها بچه ها ۳دسته هستن: دسته اول کسایین که از اول سر به راه بودنو یه معلم راهنما آرزوشه که همه ۹۰ نفرش از این جماعت باشن(بدیهیه که این آرزو غیر ممکنه و اصلا قشنگم نیست) دسته دوم کسایین که امسالو میخوان متحول بشن و یه آدمای دیگه ای باشن ( که اینا هم غالبا با حضور رفیقای قدیم، کارشون خیلی سخته) و دسته سوم هم کسایین که نه تنها از عملکرد گذشته پشیمون نیستن بلکه تصمیم دارن این سال آخری بترکونن.

خلاصه صحبتها تموم میشه و در پایان معلم راهنما از بچه ها دعوت میکنه خیلی آروم به ساختمون سوما برن و لیست کلاسها رو ببینن. وااااای دلهر و استرس این لحظه فوق العادس(یادتون هست که برای چی؟) مقصودی که فکر اینجارو کرده بود نزدیک در نشته و با گامهای بلند و خاص خودش زودتر از همه خودشو پای برد میرسونه، پشت سرش حاج جعفر بعد هم سهیلی و ….. ، وجه اشتراک این چندتای اول این بود که بی توجه به اسم خودشون داشتن دنبال اسم ستاره ها توی لیست میگشتن: خب: وطنخواه، حاج محمد، ثابت، زارعی، و ….. واااااااااااااااااه تیمو آقا امسال ما قهرمانیم تو همه پستها بازیکن داریم و از همین ابتدا برنامه ریزی بلند مدت و دقیقی برای مسابقات دهه فجر؛

و معلم راهنما کمی آنطرف تر وایساده بود و کاملا داشت اثر حرفای خودشو می دید!!!!!!!

در دسته : دسته‌بندی نشده | ۱۲ نظر » | نویسنده: M.Tabrizian

سلام بر دوستان چهل و دویی

شهریور۲۷

سلام بر دوستان عزیز
لطفا برای ثبت نام در بلا گ جهت پست مطالبتون از لینک زیراستفاده کنید.
http://www.alavi42.com/wp-login.php?action=register

راهنما: لطفا اسم کاربری را برای سهولت و یکسانی با ترکیب زیر درست کنید. حرف اول اسم به صورت کپیتال + نقطه +‌فامیلی با حرف بزرگ.
مثلا برای علیرضا صادقی می شود:A.Sadeghi

ضمنا قالب وبلاگ را هم به زودی عوض می کنم و همچنین بلاگ قدیمی هم به زودی به آدرس زیر نقل مکان می کند.

http://blogs.alavi42.com

پ.ن برای عوض کردن رمز عبور ابتدا log in کنید و سپس در قسمت بالا سمت راست روی Tab شناسنامه کلیک کنید و در فرم مربوطه رمز عبور جدیدتان را وارد و سپس تغییرات را ذخیره کنید.

ارادتمند
کمال الدین

در دسته : دسته‌بندی نشده | ۵۱ نظر » | نویسنده: K.Boorghani