وقتی قانون منع ۲n نقض میشود (بخش اول)
امروز بالاخره بعد از حدود یک ماه بسته ی محرمانه و مهروموم شده ی ممد تی بی ان به دستم رسید، که حاوی تعدادی عکس – بخش غیرمحرمانه قضیه- و تعدادی فیلم – بخش محرمانه- میشد، که یادآور یه سفر باحال با دوستان باحال تر بود:

از راست به چپ: میم.خ- ممدرضا- خودم- علی احمدی- صابر - ممد مقصودی- علیف (با تشکر از ممد تی بی ان که عکس رو گرفته)
در حالیکه دو تا کلاس بعدازظهر رو پیچونده بودم و با ممدرضا که تازه نمارش تموم شده بود توی مسجد دانشگاه نشسته بودیم ، یهو سروکله یه آشنا از دور پیدا شد:
(بعد از سلام و احوالپرسی و اینها)
- داریم میریم شمال، نمیای تو؟ (در حالیکه مطمئن بودیم جوابمون منفی هست)
- جدی! من امتحانم عقب افتاد، وایسا یه زنگ بزنم خونه…
( بعد از هماهنگ کردن، امور خیر! جمعه و قول گرفتن از اینکه ما حتما قبل از ظهر میرسیم تهران)
- خب بچه ها بریم، من هم میام
و به این ترتیب و با پیوستن علیف به ما، سفر سه روزه ی ما با پنج نفر به سمت لاهیجان آغاز شد… سه نفر دیگه هم فردا صبحش به جمع ما اضافه شدن.
به خاطر اینکه دوربین عکاسی پیش ممد تی بی ان بود، متأسفانه از آغاز سفر تصاویری وجود ندارد، اما کلیت اش این بود که:
- میم.خ. دو-سه ساعتی بود که هیچ سرپناهی به عنوان W.C گیرش نیومده بود، ما هم هرجای جاده که می دیدیم خلوته توقف میکردیم که خودشو راحت کنه، اما بنده خدا به محض اینکه میخواست مقدمات قضیه رو فراهم کنه، یهو یه جمعیتی میرسیدن اونجا و بیچاره تشته لب تا سرچشمه میرفت و برمیگشت، حتی یه دفعه پیچیدیم توی فرعی که خیالمون راحت باشه از اینجا کسی رد نمیشه و میم.خ. هم رفت که مشغول شه که یهو یه مینی بوس مملو از مسافر از اون طرف اومد ( یه جورایی یادآور قضیه اتوبوس جهانگردی کارتون مورچه خوار بود) … خلاصه اینقدر مسخره اش کردم که برگشته یه بلایی شبیه اش سر خودم اومد.
- افطار آخرین روز ماه رمضون، توی ماشین خیلی چسبید. ممد مقصودی به تنهایی دو سوم یه جعبه خرما رو انداخت بالا. میم. خ. که دیگه آرامش عجیبی توی چهره اش موج میزد با حرص پاستیل میجویید. ممدرضا با یه دستش چایی رو گرفته بود با یه دستش دنبال یه CD خوب میگشت بذاره واسمون و من مونده بودم چه کسی ماشین رو هدایت میکنه، شاید هم به همین دلیل بود که علیف که اون جلو همش چایی میداد به ماها، یکی-دو باری دچار سوختگی درجه سوم شد. من یه لقمه نون، پنیر به ممدرضا میدادم، یکی به میم.خ.
- برای شام یه جایی که ممدرضا میشناخت توقف کردیم، اسمش گیلان خوراک بود، ولی قیافه ظاهری اش میخورد گیلان کراک باشه، اینقدر که کروکثیف بود. اول که رفیتم نمازخونه اش ترکیبی از بوی فاضلاب مستراح و استفراغ بچه (گلاب به روتون) میومد که اگه تضمین ممدرضا نبود، کلا قیدشو میزدیم. و چه کار خوبی کردیم که به حرف ممدرضا اعتماد کردیم: تا حالا چنجه ای به این خوشمزگی نخورده بود… و اینجا بود که من مصمم شدم، قانون طلایی خودمو پابلیش کنم.
- بعد از شام توی ماشین، گفتگوهایی صورت گرفت که در هرچه بازتر کردن چشم و گوش بنده رو در حوزه هایی خاص! تأثیر به سزایی داشت و اطلاعات تخصصی دوستان در این حوزه واقعا جای تحسین داشت.
- از نیمه شب گذشته بود که بالاخره به مقصدمون رسیدیم، هرچند تا رسیدن به محل اقامتون کلی ترسیدم چون عده ای موتورسوار مشکوک همش ما رو اسکورت میکردن.
ادامه دارد…
پ.ن. با تشکر مجدد از محمد به خاطر عکس ها
پ.ن.چندین دلیل برای انتخاب این عنوان برای این پست وجود داره، تابلو ترینش اینکه ما ۸ نفر بودم، ولی موارد جالب تری هم بود
پ.ن. تا اینجای کار عکس نداشتیم، اما ادامه شرح سفر رو به صورت تصویری میذارم که اینقدر روده درازی نشه.
















.













