با مخاطب های آشنا(3)
25 آگوست 2008یک صبح دلگیر پیشدانشگاهی
-متاسفانه باز هم خوب نزدید.آقایون دقت کنید.هیسسسسسسسسس.مصدر-اسم مصدر رو که بارها
گفتیم، باز یه عده غلط زدن.
هیسسسسسسسسسس.100 میزنید آقا(استرس روی الف انتهای آقا).خداوکیلی 100 میزنید.با
من باشید 100 میزنید
-محمد طاهری با چهرهای بیروح: آقا قسم نخورید.
-مرادی با لبخندی پدرانه: پدر جان راست میگم که قسم میخورم.توجه فرمودین؟با من باشین 100
میزنین.خداوکیلی 100 میزنین.
-محمد طاهری با چهرهای بیروح: آقا قسم نخورید.
سکوتی مرگبار.....
دستان مرادی یقهی محمد را میچسبد و از جا بلند میکند.
-بیشعور...احمق...اصلا به تو چه که من قسم میخورم؟ تو چی کارهای که به من دستور میدی؟
صدا از کسی بلند نمیشد.محمد اخراج شد یا نه یادم نیست؛مهم هم نیست.
روضهخوانیهای تکراری استاد این بار با خشمی مضاعف آغار شد.
گفت و گفت و گفت .....
کمی آرام گرفت
باز گفت و گفت و گفت .....
شاید دیگر منتظر صدایی برای ماندن بود، کمترین درخواستی که استاد را نگه دارد ولی گویا به رفقا بد
نگذشته بود.
استاد در حال خروج است.امیدی نمانده که .....
من نمیدانم امیر چرا و چگونه آن صدا را درآورد؛ حتی نمیدانم چه طور باید این صدا به تحریر درآورم!
هر چه بود استاد را نگاه داشت:
-چی ؟ بمونم؟.....
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-ببین بابا. یه موقع ست شما می خوای گوشت بخری بدی گربه بخوره؛ یه موقع ست نههههههه...
میخوای گوشت بخری گوشتکوبیده بپزی!
مثال دقیقا چه بود؟ یادم نیست. هر چه بود ... خار مثال بود!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
Biglar, his hand on his mouth: Mr Tabrizian, Fredrick Frobel …ed in germa… ma… BLANK ago.
-آقای بیگلر نشنیدیم، میشه دوباره بخونین؟
-دیگه ده دفعه که نمیگن، بعدی...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------





